عماد الدين حسن بن علي الطبري

156

مناقب الطاهرين ( فارسي )

بخوردند . مسعود با عبد المطّلب گفت : اكنون غم مخور كه خشم خداى تعالى بر ايشان نازل شود . مسعود و عبد المطّلب از آنجا به كوهى رفتند و اهل مكّه را بفرمودند تا بگريختند . مسعود گفت : يا عبد المطّلب ، به جانب يمن نگاه كن تا چه بينى ؟ بنگريد ، گفت : مرغان مىبينم سپيد كه از كنار دريا روى به مكّه نهادند . گفت : بنگر تا كجا فرو آيند . گفت : به بالاى سر ما رسيدند . گفت : اين مرغان را شناسى ؟ گفت : مرغان بلاد ما نيستند . گفت : بر چه شكلند ؟ گفت : بر شكل منج انگبين . « 1 » و در منقار هر يكى سنگى است . هر گروهى را يكى در پيش ايستاده . مرغانى سياه ، درازگردن ، سرخ منقار ، بيامدند و گرد لشكرگاه ابرهه صف كشيدند و آهنگ خانه كردند . هر مرغى از ايشان هر چه در منقار داشت بينداخت . بر آن سنگ نام صاحب نوشته . بر هيچ يك از مرد و زن و بهائم به طول يا به عرض نيامدى كه نفوذ نكردى . و هيچ كس خلاصى نيافت الّا ابرهه ، تنها بجست و پيش نجاشى شد و بر پايهء تخت اين قصّه بگفت كه لشكرى بدان عظمت و شوكت به سنگريزه هلاك شدند . و نجاشى از آن تعجّب مىنمود . و مرغى به عقب وى مىرفت . چون ابرهه قصّه با نجاشى بگفت و فارغ شد ، آن مرغ سنگ بينداخت و وى را بر جاى هلاك كرد ، تا نجاشى بداند كه هلاكت لشكر وى چگونه بود و حميّت و غيرت الهى بداند . چون شب درآمد ، عبد المطّلب و مسعود هيچ حسّى و حركتى و آتشى نيافتند . آهسته مىآمدند و تفحّص مىكردند تا به لشكر رسيدند - و ايشان در آن روز به كوه حرا بودند - جمله را مرده يافتند . آن جمله زر و حليه‌هاى

--> ( 1 ) - منج انگبين : زنبور عسل .